یا علی؛ چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان/ که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را صفحه ‌ ی نخست بایگانی تماس با من دیگران
آخرین نوشته ها:
عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (3) | , 13 مهر 1386
سر شب بیرون بودم و سرگردانِ یکی از کوچه‌های منتهی به خیابان گاندی و رهروان از ما خیلی به‌ترانش. باران می‌آمد و من ِ پیاده دنبال حایلی مثل انبوهِ شاخه‌های درختان که بشود زیر باران باشی و خیس نشویی....

عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (5) | , 19 مرداد 1386
به جایی رسیده‌ام که دیگر امیدم از همه کس منقطع شده است. گمان نمی‌کنم کس دیگری را بیابم جز تو، که قدری برای نجاتم از این اوضاع مفید باشد. که هر چه تو خواهی می‌شود، نه هر چه هر که...

عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (2) | , 18 مرداد 1386
این انگشت چند روزی است از کار افتاده و از پس آن رویت‌هایی است که تو نشانم دادی. بدون این انگشم توانایی بستن دکمه پیراهنم را هم ندارم. قلم نمی‌توانم دست بگیرم قاشق نمی‌توانم بردارم....

در پناه ضامن آهو | تبادل نظرات درباره این یادداشت (1) | , 14 مرداد 1386
شاید هر کسی نفهمد راز این اشک را که چرا وقتی زایری چشمش می‌افتد به گنبد طلایی‌اش ناخواسته می‌زند زیر گریه. نه این که فکر کنی کسی برایش روضه خوانده باشد، همین طوری خیره و مبهوت می‌شود به گنبد و...

اجتماعی | تبادل نظرات درباره این یادداشت (1) | , 26 تير 1386
و بازی‌گران را دو گونه‌اند؛ اول آنانند که ساعت‌ها حس گیرند و آماده شوند برای یک سکانس چند دقیقه‌ای. به مجرد اکشن گفتن کارگردان وارد بر فضای دوربینی که چشم بیننده باشد، شوند و ایفای نقش کنند و به محض...

با سمپادی ها | عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (5) | , 27 خرداد 1386
[دلم برای ماه رمضان تنگ شده است. برای خدا هم. خاطراتم را ورق می‌زنم. این یکی شاید یادهایش، بهانه خوبی باشد برای انتشارش. سری یادداشت‌های ماه رمضان گذشته پنج تا بود که سه تایش منتشر شد و دو تایش در...

عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (2) | , 7 خرداد 1386
چه سیاهی سترگی در آسمان خسته این شهر می بارد
چه جنونِ دهشت‌ناکی شمارش معکوس شروع کرده است
چه پوچی عجیبی در انتهای این بهار کمین گرفته است

در پناه ضامن آهو | تبادل نظرات درباره این یادداشت (1) | , 3 خرداد 1386
می‌گویم: "دیدی بی‌وفا شدی! حالا کی صبح زود برود دفتر نذورات، تا تمام نشده کوپن ِ غذای حضرتی را بگیرد؟ ظهر که شد، کی قابلمه ببرد حرم، غذا را بگیرد، زل ِ آفتاب مشهد، حرم تا خانه معلم منطقه پنج...

در پناه ضامن آهو | تبادل نظرات درباره این یادداشت (10) | , 3 فروردين 1386
حوالی ظهر 29 اسفند 1385 رفته بودم قبرستانی قدیمی همین نزدیکی‌ها. چه مقابری بر پا بود آن‌جا. تاریخ‌ها را می‌پایم و طول عمرها را. از کودکِ چند ساله هست تا پیر 100 ساله. به خودم نیشتر می‌زنم که کدام سالش...

عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (12) | , 10 اسفند 1385
من می‌ترسم! من از خدا می‌ترسم وقتی نگاهم نکند. از خدایی می‌ترسم که ابتدا و انتهایم، فراز و فرودم، زنده و مرده‌ام که موی پیشانی‌ام به دست اوست. او را شاهد می‌گیرم براین شاهدی که می‌نویسم و ملایکه‌اش را و...

عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (6) | , 1 آذر 1385
چند روز پیش از این، کیفم پر بود از مدارک شخصی‌ام. از پاسپورت که برای بدست آوردنش آن قدر کوچه به کوچه برایش دویده بودم که وقتی از شدت عطش و تنگی نفس حالم دگرگون می‌شد یاد می‌کردم کودکان سید...

عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (12) | , 9 آبان 1385
الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله الحمد لله...

شخصی | تبادل نظرات درباره این یادداشت (2) | , 9 آبان 1385
وقتی دلا شد که مسح پایش را بکشد کمرش گرفت و همان طور ماند. روز اول به روی خودش نیاورد. روز دوم دلا دلا راه می‌رفت برای تجدید وضو و غیره. روز سوم دیگر خوابید. تکان نمی‌توانست بخورد. از دوستان...

عاشقانه ها | تبادل نظرات درباره این یادداشت (1) | , 4 آبان 1385
محمد پیام کوتاه فرستاده بود که دبیرستان می‌آیی یا نه؟! زنگ زدم، گفت بعضی از بچه‌ها امشب می‌آیند دبیرستان. گفتم: فردا ان شاء الله خانه صدرا می‌بینم‌تان. ساعت حوالی 8 شب بود، آن قدر خسته بودم که چشم‌هایم را به...


aliamirmoayed / ali / amirmoayed / امیرموید /  امیر موید / امیرمؤید / علی